![]() |
![]() |
|
| دیونتم معین |
بنام آنکه آفريد مرا واوست که انسان را خلق کردو عشق را در دل تک تک انسانها نهاد و زندگی هر کسی را در گرو عشقی و خداوند عشق را آفريد من نمی دانم برای چه به دنيا آمدم ولی اگر کسی از من موقع به دنيا آمدن می پرسيد دوست داری به اين دنيا بيايی اگر می دانستم دنيا چنين است هيچ وقت به دنيا نمی آمدم دوست ندارم در اين دنيا باشم زيرا بيخود است دوست ندارم هيچ وقت جشن تولدم بشه دوست دارم کودکی بودم از هيچ چيزی خبر نداشت کاش هيچ وقت به دنيا نمی آمدم کاش مانند گنجشکی زيبا می توانستم پرواز کنم و بروم اما افسوس که کاش های ما به حقيقت نمی رسد من مانند يک کبو تر بی بال وپر وشکسته ام مردن زيباست خيلی اما چه بگوييم از اين دل تنگم چه کنم با خود آيا کاش های ما اگرهای ما به حقيقت می رسد غير ممکن است اينها همه رويايی بيش نيست من مثل يک برگ خشکم که خورد می شوم . **************************** غربت ای آسمان زيبا امشب دلم گرفته ازهای وهوی دنيا امشب دلم گرفته يک سينه غرق مستی دارد هوای باران از اين خراب دنيا امشب دلم گرفته امشب خيال دارم تا صبح گريه کردن شرمنده ام |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 7:34 PM توسط mina |
|
|
شادی هایتان به بلندی امشب وغمهایتان به کوتاهی امروز باد شب یلداتون مبارک امیدوارم بهتون خوش بگذره |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 7:28 PM توسط mina |
|
|
عشق چشمی ست که گاه خود را به کوری می زند تا از خیابان عبورش دهی بی که بدانی عبورت داد ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 5:39 PM توسط mina |
|
|
محبوب من
دوست دارم به سوی دریا پرواز کنم می گویند در آن سو بیکران شهری است به وسعت خورشید که نور مهربانی را ییشگش مریمها می کنند تا سبدی از عاطفه ها را به صخره های محکم غرور هدیه دهند.
ای کاش میتوانستم در آنجا بمانم تا تمام منتهای دلتنگیم را بر روی آسمان نیلگون حکاکی کنم و بر سر هر دروازه ای ازعشق را ترسیم نمایم دوست دارم صدای دلنشین چکاوکها را به همراه موسیقی آرام یاسها به محبوبم هدیه کنم محبوبم قلبی به وسعت دریاها و چشمانی به زیبایی مهتاب دارد اما او هرگز نمی خواهد عشق را باور کند و کلام صداقت را از اطلسی ها بیذیرد از تنها بی ماند سوار بر اسب سیید به سوی شهر آرزوها می تازد ولی نمی داند با هر گامی که اسب بر می دارد یک مهربون زیر یاهای غرورش فراموش می شود.
او هرگز نمی خواهد مهربانی را بپذیرد و محبت را دیکته کند تو خود را اسیر خیالات شیرین کرده است ولی او بی نظیر است او مهربان زیبا وبهترین است ولی ای کاش می دانست که من به اندازه تمام ستاره ها دوستش دارم ولی می دانم روزی خواهد رسید که او هم به آن سوی دریاها خواهد آمد و در شهر خورشید سبد عاطفه را بین تمام دوستارانش هدیه خواهد کرد به امید آنروز. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 11:37 AM توسط mina |
|
|
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم م معین اینو بدون |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 12:17 PM توسط mina |
|
|
همه ميدونن كه يه ساعت ،60 دقيقه است و يك دقيقه ،60 ثانيه...اما كي مي دونه كه يه ثانيه بدون تو واسه من 60 ساله!
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 9:0 PM توسط mina |
|
توی قصه هیچ کسی من رو برای من نخواست هیچ کی لباس فکرشو رنگ صدای من نساخت دغدغه آدمکا تنها برای من نبود هیچ کسی منتظر صدای پای من نبود باز دلتنگی ...
آیا می شود که دلتنگ نشد.برای آنکس که دوستش داری "برای آنکس که
چشمهایت را به امید دیدارش می گشایی برای کسی که واژه عاشق شدن
برای تو با او آغاز شد . و من دلتنگ تو
نام زیبای تو معنی واژه عشق (مینا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 8:43 PM توسط mina |
|
|
اینم تقدیم به تنها امید زندگیم ... کسی که با نفس هاش زندم بده دستاتو تو دستام تا با هم کلبه بسازیم کلبه ای از عشق بسازیم از دار دنیا یه دل دارم اونم نثار تمام خوبیات ماه من اسمون امشب و هر شبت پر ستاره
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 8:33 PM توسط mina |
|
|
به نام خدای خود خودم من اومدم با یه دنیا دلتنگی ..با یه دنیا مهربونی ..با یه دنیا صداقت ..با یه دنیا قشنگی ..... خود را شبي در آينه ديدم دلم گرفت از فکر اينکه قد نکشيدم دلم گرفت از فکر اينکه بال و پري داشتم ولي بالاتر از خودم نپريدم دلم گرفت از اينکه با تمام پس انداز عمرخود حتي ستاره اي نخريدم دلم گرفت سطح آينه برف مي نشست دستي بر آن سپيد کشيدم دلم گرفت دنبال کودکي که در آن سوي برف بود رفتم ولي به او نرسيدم دلم گرفت نقاشي ام تمام شد و زنگ خانه خورد من هيچ خانه اي نکشيدم دلم گرفت واژه هايم قدرت ماندن نداشت و ذهنم تاب بيان کردن .براي رهايي به دنياي نوشتن پناه آوردم و چشم هايم را به روي همه چيز بستم و من ماندم وحصار تنهايي اما اکنون تنهاییم را با پسری از جنس نور تقسیم کردم او حصار تنهاییم را شکست و وارد قلبم شد بدون انکه قفل قلبم را بشکند ..و حالا اومدم بگم منزل نو مبارک تا زندم کنارتم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 8:19 PM توسط mina |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم دی 1384 هفته اوّل دی 1384 هفته چهارم آذر 1384 هفته سوم آذر 1384 |
|
RSS
|