تبليغاتX
mylove
دیونتم معین

... من تمام شدم ...

 بی آن‌که از کسی يا چيزی دل‌گير باشم ، تمام شدم . ... ناگهان احساس کردم تمامی فصل‌ها ، بايد فصل بد تنهايی باشند . ... ناگهان پنجره‌های بزرگ خانه‌ی رويايی‌ام رنگ سياهی گرفت ، سياه شد ، آسمان سياه شد ، خورشيد سياه شد ، .... و اکنون به سوگ نشسته‌ام ... تنها ... بی‌همدمی که تسلی خاطرم باشد ... چگونه بسرايم اين سوگ عظيم را ... چقدر تمامی لحظه‌ها برايم طولانی ، بی‌هوده، ‌زشت و نفرت‌انگيز شده‌اند ... من سوگوارم ... سوگوار مهربانی‌ام ... من ... منی که هميشه از پايان شروع کرده‌ام ... آن‌گاه که همه چيز تمام شده به نظر می‌آمد ، آن‌گاه که مهربانی در مهجوريتی مضاعف قرار می‌گرفت ، تلاش ميکردم که پيوندهای مهر را ـ چه بين ديگران با ديگران و چه بين خودم با ديگران ـ استوار نگهدارم . تلاش ميکردم پيوندهای گسسته را دوباره برقرار کنم. ...من سوگوارم و ديگر توان و اميدی باقی نمانده است ... من سوگوار خويشم و چه غم جانکاهی است تنها و بی‌همدم به سوگ خويش نشستن ... من تمام شدم ...

می‌خواهم رها شوم
از آنچه می‌آزاردم
و از ورای روياها
بياويزم به ريسمان نياز

می‌خواهم انتظار چشمانم را بسرايم
که دير زمانی‌است آسمان آرزويم را می‌پايند

خسته‌ام ديگر
از شهابهای خيره کننده‌ی زود گذر

دريغ
دريغا به اين روزگار
که واژه‌های مهربانی‌اش
آبستن حجمی غريب از جدايی‌اند

ديگر تمام شد
بر من مينديش
که در تونل بی انتهای زمان گم شده‌ام
و اين دل را
ديگر يارای محبت نيست

ای کاش توانی بود به انتظار

..... می‌خواهم رها شوم ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 9:27 PM  توسط mina | 
 
!--EN http://www.javakhafan.9f.com.com-->